هانی در شهریور ماه


سلام دوستای گلم
یه وقت فکر نکنید چشام ضعیف شدن
نه
؛ این عینک رو شوهر خالم واسه چند ثانیه گذاشت رو چشام تا یه عکس مهندسی ازم بگیره
بنظرتون بیشتر به تریپ دکترا میخورم یا مهندسا

عصر یکی از روزهای شهریور ماه ؛ آماده شدم که با مامان و بابایی بریم بیروووووووون 

بعد از کلی گشت و گذار با بابا جونم رفتیم ساندویجی که یه چیزی بخوریم ؛ منم مثل همیشه شروع کردم شیطنت بازی و بابایی مجبور شد موبایلش بده در اختیار من که کارتون گوسفند باهوشو تماشا کنم 

وقتی دارم کارتون گوسفند باهوشو نگاه میکنم ؛ مدام خنده رو لبامه
بمب هم منفجر بشه نمیتونه منو از جام تکون بده
به این میگن علاقه

اینجا مطب دکتر منصوری (اومدیم یه عکس از دندونای مامانی بندازیم )و تا مامانی کارش تموم کنه من خودمو اون دور و اطراف مشغول کردم 

اینم یه نمونه از مشغولیتهای من 

یه روز صبح خونه بابابزرگ
وقت صبحونست و من اون روز یه شاهکار کردم
خالم زنگ زد شرکت به مامانی و گفت زود خودتو برسون که هانی دزدکی یک لیوان چایی رو داغ داغ در عرض چند ثانیه نوش جان کرده
البته خالم دهانم رو بررسی کرد و علائمی از سوختگی ندید بازم از ترسش به مامانی خبر داد
آخه این چکاریه خاله میری زیرابمو میزنی 



هانی در شهریور ماه
